یکی از فانتزی هام اینه که
یکی از فانتزیام اینه کهدکترای حسابداری داشته باشمبعد یه روز صب که دارم میرم بیروندر پارکینگو که باز میکنم که برم بیرونهم زمان پسر همسایمون با ماشین بخواد بیاد داخل... ... بعد ماشینامون شاخ به شاخ بشنبعد از تو ماشین به هم خیره بشیمبعد عاشق بشیمبعد همون موقع همینجوری الکی به ضرب گلوله کلت کمری کالیبر 50 کشته بشمپسره پیاده بشه بیاد بغلم کنه بگه عزیزم تنهام نذار... منم در حالی که دارم جون میدم به افق خیره بشم بعد تموم کنمسوال شده که چرا دکترای حسابداری داشته باشم؟!به نکته خوبی اشاره کردید ولی 100 بار گفتمتو مسائلی که به شما مربوط نیست دخالت نکنین
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 1:49 توسط
|